تبليغاتX
* سهم شب
* سهم شب
***
سهم شب پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 14:51

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

 

آری اگر خیلی اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

 

لبخند های شادی و غم فرق دارند

 

بر عکس می گردم طواف خانه ات را

 

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر،جهان با شک مسلمان

 

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

 

پروانه های مرده با هم فرق دارند

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 17:28

 

بیخود نگرد این دور بر ها جا نمازی نیست

 

همشیره فکرش را نکن دیگر نیازی نیست

 

این روزها حتی خدا هم از نمازی که،

 

چیزی نمی فهمیم از آن یک ذره راضی نیست

 

دیگر نماز و جا نماز و هر چه می دانی

 

قد سر سوزن برایش امتیازی نیست

 

همشیره دنیا است دیگر زود می گردد

 

فرصت برای اینکه با رقصش بسازی نیست

 

عصر مدرنیته است اکسیژن خطر دارد

 

این زندگی غیر از تنفسهای گازی نیست

 

باور نکن اینجا جنین نه ماهه می گندد

 

امکان یک آدم شدن از هر لحاظی نیست

 

همشیره نشیده بگیر از من ولی دنیاست

 

شوخی ندارد جای حتی اعتراضی نیست

 

من عاشقم اما برای من خطر دارد

 

عاشق شدن خیلی برایم دردسر دارد

 

هی درد می بارد برایم آسمان،هر قدر

 

دارم تحمل میکنم او بیشتر دارد

 

حالا هلال ماه هم سی روز کامل هست

 

خم مانده پشتش ماه هم درد کمر دارد

 

همشیره اینها را شنیدی فکر کن حالا

 

یک جا تمام این درد ها را یک نفر دارد

 

برگرد حال و روز اینجا را که می بینی

 

این ها برای چشم های تو ضرر دارد...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب چهارشنبه چهارم بهمن 1385 17:22

 

اي اميد كاروان اي چراغ راه من

 

از فراز نيزه ها لب گشا  اي ماه من

 

تو به روي نيزه ها من كنار محملت

 

يا اخي قران بخوان بر تسلاي دلم

 

اي برادر يا حسين اي برادر يا حسين

 

 

اي بهشت فاطمه قرص روي ماه تو

 

پا به پاي قافله آمدم همراه تو

 

از روي ني كن نگاه بر سكينه دخترت

 

گشته نيلي صورت اين گل نيلوفرت

 

اي برادر يا حسين اي برادر يا حسين

 

پيش چشم كودكان مي خورد بر هم لبت

 

صوت قرآن تو دل مي برد از زينبت

 

در قفاي قافله هر كجا با كودكان

 

 تا چهل منزل سرت بوده  با راز هاي باد

 

 

 

سرگشته ي كوي تو ام يا حسين مولا  ديونه ي كوي توام يا حسين مولا

 

اي كربلاي يان ماه محرم است  ذكر فرشته ها گلبانگ ماتم است

 

اي يادگار زهراي اطهر حسين جان اي  باغبان گل هاي پرپرحسين جانم

 

 

يا آقا امام حسين حاجتما از تو مي خوام...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 10:52

ببین چگونه مرا از خودم جدا کردند

 

غریبه ها که مرا با تو آشنا کردند

 

غریبه های عزیزی که از نهایت ذوق

 

مرا به مستی چشم تو مبتلا کردند

 

مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند

 

و از بلند ترین قله اش رها کردند

 

هنوز چشم من از خواب صبح سنگین بود

 

که از میان سیاهی مرا صدا کردند

 

به پشت پنجره ی سبز و ساده ای بردند

 

وپلک پنجره را رو به باغ وا کردند

 

به چشم من گل روی تو را نشان دادند

 

و در دلم هوس چیدنش به پا کردند

 

خلاصه کاش به پایان نمی رسید آن شب

 

شبی که چشم مرا عاشق شما کردند...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 7:23

تقديم

 به نوشين عزيزم که مثل خواهر من می مونه و عزیز دلمه کسی که شریک شادی هام و همدم تنهایی های منه(دوستت دارم عزیزم)

 

بانو بگو هم صحبت ما می شوی یا نه

 

آخر تو حل این معما می شوی یانه؟

 

بی پرده صحبت کن تو آیا آخر این عشق

 

تنها ترین تنهای دنیا می شوی یا نه؟

 

تو دکترای عالی عشق منی بانو

 

معنای آب و نان و بابا می شوی یا نه؟

 

من قتل غیر عمد چشمان شما هستم

 

قاضی این پرونده حالا می شوی یا نه؟

 

این چشم های ساکت و شبرنگ ما را بس

 

آه ای شب تاریک فردا می شوی یا نه

 

بانو نمی دانم که با این وسعت چشمت

 

در این دل دلتنگ ما جا می شوی یا نه؟

 

دیگر نمی گویم عزیزم باش بانو جان

 

شد شد،نشد هم که نشد یا می شوی یا نه...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب چهارشنبه سیزدهم دی 1385 17:45

اين شعر تقديم به گل بهارم كه مي دونه بيشتر از هر چيزي توي زندگي من ارزش داره مي خوام اين جا توي اين وب لاگ بي ارزش بهش بگم كه خيلي دوستش دارم بهش بگم كه تمام زندگي منه و بدونه كه بدون اون من ميميرم...

 

غم که می آید درو دیوار شاعر می شود

 

در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود

 

می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی

 

خط کش و نقاله و پرگار شاعر می شود

 

تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی؟

 

حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود

 

تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم

 

از تو تا دورم دلم انگار شاعر می شود

 

باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟

 

تو دلت را جای من بگذار،شاعر می شود

 

گرچه می دانم نمی دانی چه دارم میکشم

 

از تو میگوید دلم هر بار شاعر می شود...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه هفتم دی 1385 7:48

من مدتی است ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت»اعداد عاجزند

اصلا نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهیم تو آب،تو ماهی من آفتاب

یار منی و مثل تو یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه سی ام آذر 1385 8:0

من را نگاه كن كه دلم شعله ور شود

 

بگذار در من اين هيجان بيشتر شود

 

قلبم هنوز زير غزل لرزه هاي توست

 

بگذار تا بلرزد و زير و زبر شود

 

من سعدي ام اگر تو گلستان من شوي

 

من مولوي سماع تو برپا اگر شود

 

من حافظم اگر تو نگاهم كني اگر

 

شيراز چشم هاي تو پر شور و شر شود

 

"ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

 

وين راز سر به مهر به عالم سمر شود"

 

آنقدر واضح است غم بي تو بودنم

 

اصلا بعيد نيست كه دنيا خبر شود

 

ديگر سپرده ام به تو خود را كه زندگي

 

هر گونه كه تو خواستي آنگونه سرشود...

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 8:32

تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ، آوای ناله سر کنم.


ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند و من ناگزیر میشوم تا ترانه های

 

 بی صاحبم را برای تو سر دهم... سردی و برودتی که مدتهاست خون کمرنگ و بی رمقم را

 

لای انگشتانش فشار می دهد، با تو که باشد مرا هم رها میکند...دلم میخواهد تا جان دارم

 

بنویسم و تنها تو بخوانی و هرزمان که خسته شدی سر روی شانه های منتظرم بگذاری تا من

 

 هم با تو خالی شوم.

 

دلم میخواهد بعد از مدار صبح تو را ببویم... وقتی اشک های بی گناه و معصوم تورا با دستان

 

لرزانم از گونه های غرق اشک پاک کنم ، برای نماز صبحم وضو نمیخواهم. بعد از تمام

 

 تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ، درون خود می بلعد ، تا آخرین نفسهای شعرم

 

تو را غزل می کنم.

 

میخواهم نامم تنها اسمی باشد که در دفتر عاشقانه هایت به ثبت میرسد.


میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم و هرگاه تنها شدي تورا ببینم و تنهاییت را با سر

 

 انگشتان مرطوبم پاک کنم. هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام... هنوز دست

 

 هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است. تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را روی

 

اولین درخت حک کردی و همانجا قسم خوردم مرد مردانه عاشقت بمانم...


میدانم این روزها پر از دلتنگی منی!


خودخواهی نمیکنم باور کن من از تو لبریزتر از دلتنگی ام و تنها امید دست های تنهای من ،

 

 نفسهای گرم توست که مرا گرم میکند و من اینجا ، فقط شعر میخوانم تا تو بیایی و من هم

 

 وصال را تصور کنم... اینجا ،  شب ها هنوز هم با خاطره ندیدنت خوابم را بهبود میدهم و

 

 چشم به راه تو هستم تا وقتی می آیی گل های سرنکشیده در قلبم را بپایت پرپر کنم و منتظرم

 

 تا صبحی بیاید تو را ببینم و دستان زخمی از تنهاییت را با بوسه هایم مداوا کنم. باور کنی یا

 

 نه دیگر چه فرق میکند؟ من تنها مسافر جامانده از زمانم تا اینجا بمانم و تورا به بهشت بی

 

 غصه بدرقه کنم.


میدانم تا تو هستي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من كنار تو خواهم ماند و تا    

 

هميشه ستاره ها را بیدار خواهم کرد..


آسوده بخواب دلبرم!!!


"پری" کوچک بی ادعا ، کوچه ها را آذین بسته است

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 17:36

یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم

 

او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم

 

در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد

 

آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد

 

آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم

 

گویی به شعله آمد، شمع درون جانم

 


آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید

 

خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید

 

از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار

 

شعری نوشته می شد، آهسته روی  دیوار :

 


دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار

 

هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه نهم آذر 1385 14:37

 

بي تو دلم گرفته با من نمانده حالي

 

با من غريبه گشتي بعد از گذشت سالي

 

وقتي كه سهم من شد يك انتظار كهنه

 

چشمم دگر ندارد اشكي به آن زلالي

 

عمري سوال كردم تنهايي خودم را

 

همواره شد جوابم آه و سكوت و لالي

 

حالا كه دور دورم از پرتو نگاهت

 

در قلب من دوباره جايت شده چه خالي

 

آه اي مسافر من سهم من از وجودت

 

يك بغض كهنه گشته باشكلكي خيالي

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه دوم آذر 1385 10:57

من از آن ابتداي آشنايي شدم جادوي موج چشم هايت

تو رفتي و گذشتي مثل باران و من دستي تكان دادم برايت

تو يادت نيست آنجا اولش بود همان جايي كه با هم دست داديم

همان لحظه سپردم هستيم را به شهر بي قرار دست هايت
 
تو رفتي باز هم مثل هميشه من و ياد تو با هم گريه كرديم  

تو ناچاري براي رفتن و من هميشه تشنه شهد صدايت

شب و مهتاب و اشك و ياس و گلدان همه با هم سلامت مي رسانند

هواي آسمان ديده ابري ست هواي كوچه غرق رد پايت  

اگر مي ماندي و تنها نبودم عروس آرزو خوشبخت ميشد

و فكرش را بكن چه لذتي داشت شكفتن روي باغ شانه هايت

كتاب زندگي يك قصه دارد و تو آن ماجراي بي نظيري

و حالا قصه من غصه تست وشايد غصه من ماجرايت

سفر كردن به شهر ديدگانت به جان شمعداني كار من نيست
 
فقط لطفي كن و دل را بينداز به رسم يادگاري زير پايت

شبي پرسيده ام از خود هستيم چيست به جز اشك و نياز و ياد و تقدير  

و حالا با صداقت مي نويسم همين هايي كه من دارم فدايت

دعايت مي كنم خوشبخت باشي تو هم تنها براي خود دعا كن

الهي گل كند در آسمانها خلوص غنچه سرخ دعايت

 

تقديم به گل بهارم كه خيييييييييييلي دوستش دارم

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 10:48

آبي‌تر از نگاه تو پيدا نمي‌شود


دريا بدون چشم تو معنا نمي‌شود


تو آنقدر بزرگي و عاشق كه وصف تو


در شعر ناسروده من جا نمي‌شود


در انتظار تو به كه بايد پناه برد


وقتي كه پلك پنجره‌ها وا نمي‌شود


اين آسمان شب‌زده اين لحظه‌هاي تار


در غيبت حضور تو فردا نمي‌شود


بغضي كه راه حنجره‌ام را گرفته است


جز با حضور چشم تو دريا نمي‌شود

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب شنبه بیستم آبان 1385 16:40

 

 

بغض شعرم را شكست آواز تو


بي بي دل كشته ي سرباز تو

 
بر چكاد قاف مخمل پوش شعر


حسرت سيمرغ من پرواز تو


زير باران ها به بيداري گذشت

 
من برهنه،خرقه رو انداز تو


زخمه ي سازم به دست تو خودي ست


من ولي بيگانه ام با ساز تو


قفل هر در را كليدي محرم است


من ولي نامحرمم با راز تو

 
هر كس از بازار تو شعري خريد


من نبايد مي خريدم ناز تو
...

 

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه یازدهم آبان 1385 10:48

مي خواستم با تو هميشه همسفر باشم

 

تنها براي مردن از تو پيش تر باشم

 

نا مهرباني مي كني با من بگو ديگر

 

تا كي به دنبال نگاهت دربدر باشم

 

حالا كه سهمم آسمان با تو بودن نيست

 

بگذار در كنج قفس بي بال و پر باشم

 

با هرم چشمانت بسوزان تار و پودم را

 

آتش بزن تا گر بگيرم شعله ور باشم

 

طاقت نمي آورد دل ديوانه ام بي تو

 

ديگر مخواه از حال و روزت بي خبر باشم

 

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه چهارم آبان 1385 12:34

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
...

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
...

مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب جمعه بیست و هشتم مهر 1385 11:14

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت


از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی


بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت


از اینکه با تمام پس انداز عمر خود


حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت


کم کم به سطح آینه برف می نشست


دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت


دنبال کودکی که در آن سوی برف بود


رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت


نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد


من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت


شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من


خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه بیستم مهر 1385 18:8

یک روز در یک لحظه می گذرد وای بر لحظه ای که یک روز بگذرد


ای عقربه ها ازهم پیشی گیرید و دور زنید دایره ی زمان را...

زمان را میتوان نگه داشت اگر نگاه او را بتوان داشت.ما در پی نگاه او زمان را نگه خواهیم داشت غافل از اینکه شاید اواز زمان ما زمینیان نیست.شاید باید از زمان جلو رفت تا به نور نگاه او رسید.

شاید از زمان باید جا ماند تا رد نگاه او را بتوان در میان کوچه های تنگ زمان یافت.

من آن ساعت کهنه ی زندگی نیستم که در پی دایره زمان تا ابد بدوم شاید من آن پیچک سبز باغچه زمان ام که بر جان خسته دیوار سکوت میتنم تا به چینه ی دیوار همسایه برسم.

شاید هم من همان علف های هرز باغچه ام که در زیر سایه های خیال کسان دیگر باید برویم شاید...

شاید من نهال خیال آن بید مجنون هستم که در پی یار سر به خاک می نهد

هر چه باشم در هر کجای محیط این دایره سرد که باشم منتظر می مانم.

میمانم تا آن لحظه که به وسعت یک شب و به پاکی یک ستاره است از راه برسد...
 

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 17:51

 

 

این روزها سخاوت باد صبا کم است


 یعنی،خبر ز سوی تو، این روزها،کم است


اینجا،کنار پنجره تنها نشسته ام


در کوچه ای که عابر دردآشنا، کم است


من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب


چشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم است


بازا ببين كه بي تو در اين شهر پر ملال


 احساس، عشق،عاطفه،یا نیست یا کم است


اقرار می کنم که در این جا،بدون تو


حتی برای آه کشیدن ،هوا کم است


دل در جواب زمزمه های "بمان"من

می گفت"می روم"که در این سینه جا کم است

بعد از خدا كه را بپرستم ؟ترا ترا

احساس ميكنم براي دلم يك خدا كم است

 

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

سهم شب پنجشنبه ششم مهر 1385 22:23

سلام دوستان گلم

منتظر من باشید فقط پنج شنبه ها چون من فقط از این به بعد فقط پنج شنبه ها آپ می کنم اونم به خاطر...

این متن جدیدمم تقدیم می کنم به ستاره ی آرزوهام

 

که شاید اولین بار او را دیدم

 

غروب امروز نیز رفت خورشید باز رفت تا ماه بیاید

 

تا ستاره ها باز بیایند تا من دوباره او را در آسمانم ببینم

 

ولی آیا امشب ابرها آسمانم را میگیرند؟

 

او با من هنوز غریبی میکند او پشت ابرها گریه میکند تا من صورتش را نبینم

 

ولی مگر میشود لطافت اشکهایش را منکر شد مگر میتوانم

 

اشکهای روی شانهایم را منکر شوم

 

شاید برای همین است که میگویند زیر باران باید رفت

 

ولی چرا ؟ چرا مگر شانه های من به استواری شانه های دیگران نیست

 

من نمی خواهم اشکهایش شانه های دیگری را خیس کند

 

من نمیخواهم اشکهایی که شاید برای دوری از من ریخته نصیب کسی دیگر شود.

 

ولی آیا من هم می توانم...

 

می توانم این حسرت را در دلم خاموش کنم  می توانم؟

 

آیا این جز با رسیدن میسر میشود؟

 

رسیدن به او یا رسیدن به انتها.

 

انتهایی که شاید ابتدای حسرتی دیگر است

 

حسرت ماندن در راه...

 

نوشته شده توسط ستاره تنها | موضوع: | لينک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: ستاره تنها & Designer: A R A K H S H